اَللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ فِيهِ مَا يُرْضِيكَ وَ أَعُوذُ بِكَ مِمَّا يُؤْذِيكَ
خدايا در اين ماه آنچه تو را خشنود مي كند از تو درخواست مي كنم، و از آنچه تو را ناخشنود مي كند به تو پناه مي آورم،
وَ أَسْأَلُكَ التَّوْفِيقَ فِيهِ لأَِنْ أُطِيعَكَ وَ لاَ أَعْصِيَكَ يَا جَوَادَ السَّائِلِينَ
و از تو در اين ماه توفيق اطاعت و ترك نافرماني ات را خواستارم، اي بخشنده به نيازمندان.
عيب پوشى و ستار العيوبى(امام علی)
در خبر آمده است كه روزى پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم با جمعى از اصحاب خود نشسته بودند ناگه شخصى خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم رسيد و عرض كرد:
يا رسول الله در فلان خانه مردى و زنى به فساد مشغولند.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: اين خبر تو را بايد بررسى كنم و آنها را بخواهم ببينم مطلب چيست ؟
چند تن از صحابه كه آنجا بودند اجازه احضار آنها را خواستند، ليكن پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم هيچ يك از آنان را اجازه نداند تا اينكه حضرت على (عليه السلام ) خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم رسيد آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به على (عليه السلام ) فرمود:
يا على تو برو و ببين اين ماجرا كه مى گويند راست است يا نه
اميرالمؤ منين على (عليه السلام ) آمد تا رسيد به در خانه ، آنگاه چشمان خود را بر هم گذاشت و وارد خانه شد و دست بر ديوار داشت تا وقتى كه گرد خانه گرديد و بيرون آمد چون خدمت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم رسيد عرض كرد: يا رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم من گرد آن خانه گشتم ولى هيچ كس را آنجا نديم .
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به نور نبوت مطلب را يافت كه على (عليه السلام ) نمى خواهد آن دو را رسوا نمايد لذا فرمود:
يا على انت فتى هذه الامه يعنى : يا على تو جوانمرد اين امتى .
ماجرای حاج میرزا مهدی اصفهانی و رفتن به کربلا و دیدن کسی که موقع سلام دادن جواب سلام را میشنید
علت: به خاطر متوجه شدن عیب خانمش بعد از ازدواج و مخفی کردن آن
داستان عیب پوشی یک طلبه به لطف خدای ستار
عباسقلی خان در مشهد بازار معروفی دارد. مسجد- مدرسه- آب انبار- پل و دارلایتام و اقدامات خیریه دیگری هم از این دست داشته است. واقف بر خیر، و واقف در خیر.
به او خبر داده بودند در حوزه علمیه ای كه با پول او ساخته شده، طلبه ای شراب می خورد !!!
ناگهان همهمه ای در مدرسه پیچید. طلاب صدا می زدند حاج عباسقلی است.در این وقت روز چه کار دارد؟ از بازار به مدرسه آمده است.عباسقلی خان یكسره به حجره ی من آمد و بقیه دنبالش.
داخل حجره همه نشستند. ناگهان عباسقلی خان به تنهایی از جایش بلند شد و کتابخانه کوچک من را نشانه رفت. رو به من كرد و گفت :لطفا بفرمایید نام این کتاب قطور چیست؟ گفتم: شاهنامه فردوسی.- دلم در سینه بدجوری می زد. سنگی سنگین گویی به تار مویی آویخته شده است. بدنم می لرزید.اگر پشت آن کتاب را نگاه کند، چه خاکی باید بر سرم بریزم؟ عباسقلی خان دستش را آرام به سوی کتاب های دیگر دراز کرد...
- ببخشید، نام این کتاب چیست؟
- بحارالانوار. عجب...! این یکی چطور؟ گلستان سعدی. چه خوب...! این یکی چیست؟ حلیه المتقین و این یکی؟! ...لحظاتی بعد، آن چه نباید بشود، به وقوع پیوست. عباسقلی خان، آن چه را که نباید ببیند، با چشمان خودش دید. کتاب حجیمی را نشان داد و با دستش آن را لمس کرد. سپس با چشمانی از حدقه درآمده به پشت کتاب اشاره کرد و با لحنی خاص گفت: این چه نوع کتابی است، اسمش چیست؟ معلوم بود. عباسقلی خان پی برده بود و آن شیشه لعنتی پنهان شده در پشت همان کتاب را هدف قرار داده بود.
برای چند لحظه تمام خانه به دور سرم چرخید، چشم هایم سیاهی رفت، زانوهایم سست شد، آبرو و حیثیتم در معرض گردباد قرار گرفته بود. چرا این کار را کردم؟! چرا توی مدرسه؟! خدایا! کمکم کن، نفهمیدم، اشتباه کردم... خوشبختانه همراهان عباسقلی خان هنوز روی زمین نشسته بودند و نمی دیدند، اما با خود او که آن را در اینجا دیده بود چه باید کرد؟
- بالاخره نگفتی اسم این کتاب چیست؟
- چرا آقا ; الان می گم. داشتم آب می شدم. خدایا! دستم به دامنت.
در همین حال ناگهان فکری به مغزم خطور کرد و ناخودآگاه برزبان راندم: یا ستار العیوب، و گفتم:نام این کتاب، «ستارالعیوب» است آقا!
فاصله سوال آمرانه عباسقلی خان و جواب التماس آمیز من چند لحظه بیشتر نبود.
شاید اصلا انتظار این پاسخ را نداشت. دلم بدجوری شکسته بود و خدای شکسته دلان و متنبه شدگان این پاسخ را بر زبانم نهاده بود. حالا دیگر نوبت عباسقلی خان بود. احساس کردم در یک لحظه لرزید و خشک شد. طوری که انگار برق گرفته باشدش.
شاید انتظار این پاسخ را نداشت. چشم هایش را بر هم نهاد. چند قطره اشک از لابلای پلک هایش چکید.
ایستاد و سکوت کرد. ساکت و صامت و یکباره کتاب ستار العیوب (!) را سرجایش گذاشت و از حجره بیرون رفت. همراهانش نیز در پی او بیرون رفتند، حتی آنها هم از این موضوع سر درنیاوردند، و هیچ گاه به روی خودش هم نیاورد که چه دیده است. ..
***
... اما محصل آن مدرسه، هماندم عادت را به عبادت مبدل کرد. سر بر خاک نهاد و اشک ریخت.
سالیانی چند از آن داستان شگفت گذشت، محصل آن روز ، بعدها معلم و مدرس شد و روزی در زمره بزرگان علم، قصه زندگی اش را برای شاگردانش تعریف کرد.
«زندگی من معجزه ستارالعیوب است»
کوزه شراب سید حمیری و امام صادق
ابوهاشم یا أبوعامر سید إسماعیل بن محمد یزید بن ربیعه حِمیَری معروف به سید از مشهورترین شاعران شیعه و مدافع مذهب و زبان گویای این مذهب بود. طبع شعر وی به قدری روان و شعرش به حدی فراوان بود که تاکنون کسی موفق به تدوین دیوان جامع و ضبط همه اشعار او نشده است. تنها ۲۳۰۰ قصیده از هاشمیات او را جمع آورده اند.
نقل شده که وی در ابتدا بر مذهب خوارج بود، سپس مذهب کیسانیه اختیار کرد و بعدها با عنایت امام صادق (علیه السلام) مستبصر شده، و به مذهب امامیه و شیعه گرایید و تا پایان عمر شیعه باقی ماند.
نسب سید به قبیله حمیر می رسد که اصلا از یمن بودند و قریشی نبوده است. سید اسماعیل حِمیَری، نه فاطمی بود و نه علوی، بلکه سیادت او به معنای لغوی [به معنای آقا] و سید جزء نام او بوده است.
در مورد ایشان داستانی عجیب و آموزنده ای در کتاب «تنقیح المقال» علامه مامقانی آمده که نقل آن خالی از لطف نیست . البته ایشان این روایت را از مرحوم شیخ بهایی نقل می کند.
نقل شده که سید حِمیَری روزی در راه مدینه بود در حالی که کوزه ای از شراب با خود به همراه داشت که ناگهان با امام صادق علیه السلام مواجه شد!
حضرت [با اینکه می دانست او در کوزه چه به همراه دارد] از او پرسیدند: حِمیَری در کوزه چه داری؟
حِمیَری گفت: یا ابن رسول الله شیر در کوزه به همراه دارم!
امام صادق علیه السلام فرمود: مقداری از آن شیر را در کف دست من بریز!
پس [کوزه را خم کرد و با تعجب دید] مقداری شیر از کوزه به کف دستان مبارک حضرت ریخته شد!
در این هنگام حضرت از او سؤال کرد: امام زمانت کیست؟
حِمیَری گفت: امام زمان من کسی است که شراب را تبدیل به شیر می کند!
در احوالات سید آورده اند که از گناه خود (شرب خمر) قبل از وفات توبه کرد و امام صادق علیه السلام بارها برای او دعا کرد.
امیدوارم مردم و مسیولین ما خانواده ها و ادارات و سازمان ها و ... هم از امام صادق و بزرگ مذهب درس بگیرند و عیب پوشی کنند تا پرده دری !!!
این هم متن اصلی روایت از کتاب «تنقیح المقال» علامه مامقانی: .... فمرّ یوماً فی طریق من طرق المدینه و معه إبریق فیه خمر، فلقیه الصادق علیه السلام، فقال له: یا حمیری! ما فی إبریقک؟ فقال: یابن رسول اللّه! إنّه لبن! فقال له: صبّ فی کفّی من اللبن، فصبّه فی کفّه، فإذا هو لبن! فقال له الصادق علیه السلام: مَن إمام زمانک؟ فقال: الذی حوّل الخمر لبنا!! (تنقیح المقال، ج۱۰، ص۳۱۳)
گناه کردن هم حدی دارد
♦️روایت از حضرت علی(ع) داریم: خداوند تا چهل پرده از گناه را می پوشاند (چهل گناه کبیره داریم)، بعد به فرشته ها می فرماید: شما گناهان را بپوشانید. ولی فرد به گناهانش ادامه می دهد و هر گناهی را انجام می دهد و در مرحله ی بعد انسان به گناه افتخار می کند، خداوند به فرشته ها می فرماید که شما پرده ها را بردارید و او را رها کنید.
لطف حق با تو مداراها کند
چونکه از حد بگذر رسوا کند
♦️فردی نزد امام هادی(ع) آمد و امام پرسید: از فلانی (یکی از دشمنان امام) چه خبر؟ فرد گفت: کشته شده است. امام بیست و چهار مرتبه فرمود :الحمدلله .فرد تعجب کرد وعلت را پرسید. امام فرمود :این فرد روزی به پدرم گفت: به قیافه ی تو می آید که امروز مست باشی .پدرم امام جواد(ع)فرمود: من امروز روزه هستم و او را نفرین کردند.
♦️مرحوم شوشتری دارد که امام حسین (ع)در برابر نیزه نفرین نمی کردند ولی وقتی زخم زبان می زدند، نفرین می کردند. زخم شمشیر خوب می شود ولی زخم زبان به آسانی خوب نمی شود.
♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️
درد فراق، ساده مداوا نمی شود
باید به هم رسید،وَ اِلّا نمی شود
از شنبه بسته ایم به جمعه دخیل اشک
تا تو نیایی این گره ها وا نمی شود
هر شب به این امید که یک آن ببینمت
کوچه به کوچه می دَوَم اما نمی شود
بی خود دلم خوش است به اشعار انتظار
این حرفها برای من آقا نمی شود
یک گوشه چشم تو دل ما را ربود و برد
مجنون که بی خود عاشق لیلا نمی شود
مثل منِ گدا سر کویت زیاد هست
امّا کریم مثل تو پیدا نمی شود
تنها تویی که واسطه ی فیض رحمتی
ورنه براتِ عفو من امضا نمی شود